تبليغاتX
عشق را از یاد نبرید
http://www.ebookpars.com کتاب های الکترونیکی برتر و رایگان فارسی

http://www.bashgah.net   کتاب های الکترونیکی رایگان فارسی

http://www.yasoob.com  كتابخانه الكترونيكي كتب شيعه

 | 

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شایدم بخشیده از اندوه پیش

همچو بارانی که شوید جسم خک

هستیم ز آلودگی ها کرده پک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

ای ز گندمزار ها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردید ها

با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست

ای دلتنگ من و این بار نور ؟

هایهوی زندگی در قعر گور ؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سرنهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش ‚ نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها

گمشدن در پهنه بازارها

آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زرنشان

آمده از دوردست آسمان

از تو تنهاییم خاموشی گرفت

پیکرم بوی همآغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهایم را سیلاب تو

در جهانی این چنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران تنم

آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب

آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم ‚ من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

آه می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یکدم بیالاید به غم

آه می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم هایهای

این دل تنگ من و این دود عود ؟

در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیا های من

ای مرا با شعور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لا جرم شعرم به آتش سوختی

شعری از فروغ فرخزاد از طرف متین عاشق

 | 
با سلام و تبريك به مناسبت فرا رسيدن ماه مبارك رمضان دوستان لازمه به اطلاعتون برسونم كه از اين به
بعد وبلاگ devillove با موضوعات متفاوت در خدمت شما خواهد بود و از همه ي عزيزان در خواست مي شود
تا ما را در بهتر كردن وبلاگ ياري نماييد
با تشكر مديريت وبلاگ devillove
 | 

من پروانه ی شبم !

و پروانه ی شب

نیمی است از ادامه یک انسان

که نیم دیگرش

دنیای عابری است که تنها

بر دست های خالی خود خیره مانده است ...

 | 

برای روز میلاد تن خود

منه آشفترو تنها نزاری

برای دیدنه باغ نگاهت

 میون پیکر شبها نزاری

همه تنهاییا با من رفیقن

منو در حسرت عشقت نزاری

برای روز میلاد تن خود

منو دور از دلو دیدت نزاری

دلم دلتنگه و مهر تو می خواد

دلم رو در پی غمها نزاری

میام تنها توی قلبت می شینم

منو قلبت رو جایی جا نزاری

عزیزم جشن میلادت مبارک

منو اون سوی جشن دل نزاری
 | 
photo
 | 

به اندازه همه حرفهايم

گفته بودي، از غرورم

از سکوتم، خسته اي

من شکستم هر دو را

گفته بودم، از سکوتت

از غرورت٬ خسته ام

به خاموشي مغرورانه ات

شکستي تو مرا

با تو گفتم

از همه تنهايي ام، خستگي ام

با تو گفتم تا بداني

با همه ناجيگري، بي ناجي ام

تو، سکوتت خنجريست

بر قلب من

و حضورت، مرهمي

بر زخم من

پس، باش

تا هميشه با من باش

حتي اگر خاموشي...

از تمام عمق دلم صدایت می کنم

فریادم درون جمجمه ام می پیچد

و هیج صدایی از دهانم خارج نمی شود

و تو مثل همیشه

حتی بدون یک نیم نگاه

از کنارم بی تفاوت رد می شوی

نمی دانم

شاید عادت کرده ای به همیشه بودنم

بدون شك!

نازنین

با من ماندن

خطر کردن است

کار تو درست بود

کاش می توانستم

فراموش کنم انتظار کشیدنت را

کاش می توانستم

ترک کنم بی دریغ دوست داشتنت را

 | 
 | 

گر من وتو دوبرگ بودیم

              هنگام خزان ... زودتر از تو میشکستم

           ومیافتادم...

                    تا زمانیکه تو میافتی....

                                         در اغوشت گیرم...

                 

 | 

از كفر من تا دين تو راهي به جز ترديد نيست

         دلخوش به فانوسم نكن اين جا مگر خورشيد نيست؟

با حس ويراني بيا تا بشكند ديوار من

          چيزي نگفتن بهتراز تكرار طوطي وار من

بي جستجو ايمان ما از جنس عادت مي شود

           حتي عبادت بي عمل وهم سعادت ميشود

با عشق، آن سوي خطر جايي براي ترس نيست

           در انتهاي موعظه ديگر مجال درس نيست

كافر اگر عاشق شود بي پرده مومن مي شود

           چيزي شبيه معجزه با عشق ممكن مي شود

 | 

تنهایی من به وسعت قلب سرخ تو بی انتها شده است

من همیشه قصه ی تکراریه تنهایی ها هستم

و تو هم میدانی من بدون حضور تو تا چه اندازه تنها هستم ....

شبها اشک جای خالیت را پر میکند و تنهایی تنها مرهم قلب درد مند من است ...

کاش تو هم به کناری گاهی تنها شوی تا بدانی غم من تا چه اندازه بزرگ است ...

کاش آن لحظه که خیالم با یاد تو تنها شد چشمانم را هر گز باز نمیکرد م تا

دوباره حسی به نام تنهایی در قلبم جاری شود آنقدر که تنها آرزویم مرگ در تنهایی شود ...

 | 

گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند.

 مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار.

 من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟

 

 | 

     یه آسمون گل پر پر تقدیمه یه نگاه تو

  این دل عاشق و بکش فدای روی ماه تو

 

 | 

عشق را در قلب خود جستجو كن

نويسنده: باگوان اشو راجنيش

مترجم: محسن خاتمي

پرسش: لطفاً تفاوت ميان يك عشق سالم به خود و غرور نفساني را توضيح دهيد؟

پاسخ: هر چند كه شبيه به هم به نظر ميآيند، اما بسيار متفاوتند. داشتن يك عشق سالم به خويشتن، ارزشي مذهبي است. كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، هرگز قادر نخواهد بود ديگري را دوست بدارد. نخستين موج عشق بايد در قلب خودت برخيزد. اگر براي خودت برنخيزد، براي ديگري نيز بر نخواهد خاست زيرا هر كس ديگر از تو به خودت دورتر است.

مانند پرتاب سنگ به درون درياچهاي آرام است. نخستين موج در اطراف آن سنگ به وجود ميآيد و سپس امواج منتشر ميشوند و دور ميگردند. نخستين موج عشق بايد در اطراف خودت شكل بگيرد. انسان بايد بدن خودش را دوست بدارد، روح خودش را دوست بدارد. انسان، بايد، تماميت وجودش را دوست بدارد. اين طبيعي است؛ و گرنه، هرگز‌ قادر به بقا نخواهي بود؛ و اين زيباست، زيرا كه تو را زيبايي ميبخشد. كسي كه خودش را دوست دارد، با وقار و متين ميگردد. كسي كه خودش را دوست دارد حتماً ساكتتر، مراقبهگونتر و شاكرتر از كسي است كه خودش را دوست ندارد.

اگر خانهات را دوست نداشته باشي، آن را تميز نخواهي كرد؛ آن را رنگآميزي نخواهي كرد، اطراف آن را با گلهاي نيلوفر تزيين نخواهي كرد. اگر خودت را دوست نداشته باشي، در اطراف خودت باغچهاي زيبا نخواهي آفريد. تو خواهي كوشيد تا نيروهاي بالقوهات را رشد دهي و هر آن چه را كه در وجود داري بيان و آشكار سازي. اگر عاشق خودت باشي، برخودت باران عشق خواهي باريد و خويشتن را از آن تغذيه خواهي كرد. و اگر عاشق خودت باشي، حيرت زده خواهي شد: ديگران نيز تو را دوست خواهند داشت. هيچكس فردي را كه عاشق خودش نباشد دوست نخواهد داشت. تو، اگر نتواني حتي خودت را دوست بداري، چه كس ديگري زحمت آن را خواهد كشيد؟ و كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، نميتواند خنثي بماند. يادت باشد، در زندگي هيچ چيزي خنثي نيست.

كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، نفرت دارد، بايد متنفر باشد – زندگي نميتواند خنثي باشد. زندگي هميشه انتخاب است. اگر دوست نداشته باشي، به اين معني نيست كه ميتواني فقط در حالت دوست نداشتن باشي. نه، تو نفرت خواهي داشت.

و كسي كه نفرت داشته باشد مخرب ميگردد. و كسي كه از خودش نفرت داشته باشد، از سايرين نيز متنفر خواهد بود: او پيوسته در خشم و عصبيت و خشونت است. كسي كه از خودش متنفر باشد، چگونه ميتواند اميدوار باشد كه ديگران دوستش بدارند؟ تمام زندگيش نابود خواهد شد. عشق ورزيدن به خود، يك ارزش مذهبي والاست.

من به شما عشق به خود را ميآموزم. ولي به ياد بسپار، عشق به خود، غرور نفساني نيست، ابداً چنين نيست. در واقع، درست بر خلاف آن است. كسي كه خودش را دوست داشته باشد، درخواهد يافت كه خودي در او وجود ندارد. عشق، هميشه نفس را ذوب ميكند. اين يكي از اسرار كيمياگري است كه بايد آموخته، درك و تجربه شود: «عشق، هميشه نفس را ذوب ميكند». هر گاه عشق بورزي، «خود» از بين ميرود. وقتي عاشق زن يا مردي هستي، دست كم براي چند لحظه كه عشق واقعي وجود داشته باشد، خودي در تو نخواهد بود، نفسي در كار نخواهد بود.

عشق و نفس نميتوانند با هم وجود داشته باشند. مانند نور و تاريكي هستند: وقتي نور بيايد،‌تاريكي ناپديد ميگردد. اگر خودت را دوست داشته باشي، شگفتزده خواهي شد. عشق به خود، يعني از ميان رفتن خود. در عشق به خود، خودي وجود نخواهد داشت.

تضاد در اينجاست، عشق به خود كاملاً بيخودي است. اين عشقي خودخواهانه نيست. زيرا هر كجا نور باشد تاريكي نيست و هر كجا عشق باشد، نفس نيست.

عشق، نفس يخ بسته را ذوب ميكند. نفس، مانند قطعهاي از يخ است و عشق مانند خورشيد بامدادي. گرماي عشق ميآيد و نفس را ذوب ميكند. هر چه خودت را بيشتر دوست بداري، نفس كمتري در خودت خواهي يافت.

و آن گاه اين عشق، به مراقبهاي بزرگ مبدل خواهد شد، يك گام بزرگ به سوي خداوند. تا جايي كه به عشق به خود مربوط ميشود، تو اين را نميداني، زيرا تو خودت را دوست نداشتهاي. ولي ديگران را دوست داشتهاي؛ لمحاتي از آن، شايد، برايت روي داده باشد. شايد لحظات كميابي را داشتهاي كه در آن، ناگهان تو نبودهاي و فقط عشق وجود داشته، تنها انرژي عشق جاري بوده، از هيچ مركزي، از هيچ جا به هيچ جا. وقتي دو عاشق با هم نشسته باشند، دو هيچ كنار هم نشستهاند، دو صفر. و زيبايي عشق در همين است، تو را كاملاً از خويشتن تو، تهي ميسازد.

خودت را به درون عشق بريز تا در دنياي درون فضايي ايجاد شود. زيرا خداوند وقتي وارد ميشود كه در درون تو فضايي براي او باشد. و فضايي بزرگ مورد نياز است، زيرا تو بزرگترين ميهمان را دعوت ميكني. تو تمام هستي را به درونت دعوت ميكني. تو به يك هيچ بينهايت نياز داري. بهترين راه براي هيچ شدن، عشق است.

پس يادت باشد، غرور نفساني ابداً عشق به خود نيست. غرور نفساني، درست نقطهي مقابل آن است. كسي كه قادر نبوده خودش را دوست بدارد، نفساني ميگردد. غرور نفساني را روانشناسان، «خودشيفتگي» ميخوانند.

شايد تمثيل نارسيسوس را شنيده باشيد: او عاشق خودش شد. با نگاه كردن به سطح درياچه، او عاشق تصوير خودش شد.

حالا تفاوت را ببين: كسي كه عاشق خودش باشد، عاشق تصويرش نخواهد شد؛ او فقط خودش را دوست دارد. نيازي به آينه ندارد. او خودش را از درون ميشناسد. آيا تو نميداني كه وجود داري؟ آيا براي اثبات وجودت نياز به سند و برهان داري؟ آيا به آينه نياز داري تا ثابت كند كه تو هستي؟ اگر آينه نبود تو به هستي و وجود خودت ترديد ميكردي؟

نارسيسوس عاشق بازتاب صورت خود شد – نه عاشق خودش. اين واقعاً عشق به خود نيست. او عاشق بازتاب خودش شد؛ بازتاب، همان ديگري است. او دو تا شده بود، تقسيم شده بود. نارسيسوس شكاف برداشته بود، او به نوعي شكاف شخصيتي دچار گشته بود. و اين براي بسياري از كساني كه ميپندارند عاشق هستند روي ميدهد. وقتي عاشق زني ميشوي، تماشا كن، هشيار باش. شايد چيزي جز خود شيفتگي نباشد. چهرهي آن زن، چشمانش و كلامش، شايد هم چون درياچهي نارسيس عمل كرده باشد و تو بازتاب وجود خودت را در آن ديدهاي.

لطيفه:

دو عاشق در كنار ساحل دريا نشسته بودند، شبي مهتابي كه ماه تمام در آسمان ميدرخشيد و امواجي عظيم در سطح دريا به وجود آمده بود. مرد با صداي بلند به دريا گفت «حالا موجهاي بزرگت را بياور! بالا بيا! موجهاي عظيمت را نشان بده!» و امواجي بزرگ در سطح دريا پديد ميآمدند و به سوي ساحل هجوم ميآوردند.

زن نزديكتر شد و گفت «آه، من هميشه اين را ميدانستهام كه تو يك معجزهگر هستي!، حتي امواج دريا هم از تو اطاعت ميكنند!»

آري، چنين است. زن از مرد تمجيد ميكند و مرد از زن – يك تملق دو جانبه. زن ميگويد «هيچ كس به اندازهي تو قوي و خوب نيست! تو بزرگترين انساني هستي كه خدا آفريده. حتي اسكندر كبير هم با تو قابل مقايسه نيست!» و تو باد ميكني، سينهات دو برابر ميشود و سرت شروع ميكند به باد كردن. و تو به زن ميگويي «تو بزرگترين مخلوق خدايي. حتي كلئوپاترا نيز به زيبايي و وقار تو نبود. هيچ زني مانند تو زيبا آفريده نشده!» اين چيزي است كه شما عشق ميخوانيد! اين يعني خودشيفتگي: مرد، درياچهاي آرام ميشود و زن را بازتاب ميكند و زن درياچهاي آرام ميگردد و مرد تصوير خويش را در او ميبيند. در واقع نه تنها واقعيت ديگري را بازتاب نميكنند، بلكه آن را تزيين هم ميكنند و به هزار و يك شكل آن را زيباتر جلوه ميدهند. اين چيزي است كه مردم عشق ميخوانند. اين عشق نيست، اين يك ارضاي نفس دو جانبه است.

عشق واقعي، چيزي از نفس نميشناسد. عشق واقعي از همان ابتدا از بينفسي آغاز ميكند.

طبيعتاً، تو اين بدن را داري، اين وجود، و تو در آن ريشه داري پس از آن لذت ببر، آن را غني كن و آن را جشن بگير. مسالهي غرور يا نفس در كار نيست، زيرا تو خودت را با هيچ كس مقايسه نميكني. نفس، فقط با مقايسه وارد ميشود. عشق به خود مقايسه نميشناسد. تو، خودت هستي، همين. تو نميگويي كه ديگري از تو پستتر است؛ تو ابداً مقايسه نميكني. هر گاه مقايسه پيش آمد، بدان كه عشق وجود ندارد و راه كار ظريف نفس است.

نفس از طريق مقايسه به زندگي ادامه ميدهد. وقتي به همسرت ميگويي «دوستت دارم»، اين يك چيز است؛‌ ولي وقتي به زني ميگويي «كلئوپاترا در برابر تو هيچ است» اين چيز ديگري است، درست نقطهي مقابل است. چرا كلئوپاترا را به ميان آوردي؟ آيا نميتواني اين زن را بدون به ميان كشيدن كلئوپاترا دوست بداري؟ كلئوپاترا براي اين آمده تا نفس را باد كند. همين مرد را دوست بدار؛ چرا اسكندر كبير را به ميان ميآوري؟

عشق مقايسه نميشناسد. عشق بدون مقايسه دوست ميدارد.

پس هر گاه مقايسه وجود داشت، به ياد آر كه غرور نفساني و خودشيفتگي است نه عشق، و تنها آن گاه كه مقايسه حذف شد، عشق خواهد بود: چه به خود و چه به ديگري. در عشق واقعي، تقسيمبندي وجود ندارد. عشاق در درون يكديگر ذوب ميشوند. در عشق نفساني، تقسيمات بزرگي وجود دارند: تقسيم عاشق و معشوق. در عشق واقعي ارتباطي وجود ندارد. بگذار تكرار كنم. در عشق واقعي ارتباطي وجود ندارد، زيرا ديگر دو فرد وجود ندارند كه به هم مرتبط باشند. در عشق واقعي فقط عشق وجود دارد، يك شكوفايي،‌يك رايحه، يك ذوب شدن، يك ملاقات. فقط در عشق نفساني است كه دو نفر وجود دارند: عاشق و معشوق و هر گاه عاشق و معشوق وجود داشته باشند، عشق از بين ميرود. هر گاه عشق واقعي وجود داشته باشد، عاشق و معشوق، هر دو در عشق ناپديد ميشوند. عشق پديدهاي بسيار عظيم است؛ تو نميتواني در آن زنده بماني. عشق واقعي هميشه در زمان حال است. عشق نفساني هميشه يا در گذشته است و يا در آينده.

در عشق واقعي، خنكاي شهواني نيز وجود دارد. به نظر متناقض ميرسد. ولي تمام واقعيتهاي بزرگ زندگي متناقضاند و براي همين من آن را «خنكاي شهواني» ميخوانم: گرما وجود دارد، ولي داغي در آن نيست. مسلماً گرما هست، ولي هم چنين خنكي نيز هست. يك حالت آرام و خنك و تحت كنترل. عشق، انسان را كمتر تبآلوده ميسازد. ولي اگر عشق نفساني باشد، آن گاه داغي بسيار وجود دارد. آن گاه شهوت مانند تب وجود دارد و خنكايي نخواهد بود.

اگر اين موارد را به ياد داشته باشي، معيارهاي قضاوت را خواهي داشت. اما به ياد داشته باش كه انسان بايد از خود شروع كند. راه ديگري نيست. انسان بايد از جايي كه هست شروع كند.

خودت را دوست بدار، شديداً عاشق خودت باش و در همين عشق، غرور تو، نفس تو از ميان خواهد رفت. و هر گاه نفس تو از ميان رفت، عشق تو، به ديگران نيز خواهد رسيد. و اين ديگر ارتباط نيست، بلكه سهيم شدن است. و اين ديگر رابطهي فاعل / مفعولي نيست، بلكه ذوب شدن و با هم بودن است، ديگر تب آلوده نخواهد بود، يك احساس شديد اما خنك خواهد بود. هم خنك و هم گرم. اين عشق، نخستين طعم از متناقض بودن زندگي را خواهد چشاند.

 | 

میروم.

میروم که از شهر تو دور شوم.

شهری که زادگاه تمام خاطرات کودکی و روزگار جوانی تو است.

میروم ازاین شهر که حجم وجود تو را در خود جای نداده است.

نم نم باران هوا را پر از عطر خاک کرده.

و کسی چه می داند که غروب های دلگیر این شهر

با تو چه کرد،

یا ازدهام این شهر شلوغ چه بر سرت آورد،

آن هنگام که تولبریز تنهایی بودی.

هرگز در ذهنم نمی گنجید که این گونه ماندگار شوی

در لحظه لحظه های زندگی ام.

اما اکنون تمام کودکی های ناگفته ات

و جوانی خاموش و پرخروش تو همراه من است.

خاطراتی که هیچ کدامش نشانی از من با خود ندارند در کنار تو.

من میروم و تمام دست نوشته هایت

را نیز با خود خواهم برد.

حتی اشعار عاشقانه ات را که پیش از آشنایی با من سروده ای.

کاش فرصت می شد و خودت همه شان را برایم می خواندی

با آن صدای همیشه گرمت.

اما زندگی فرصت کمی برای من و تو کنار گداشته بود.

دیر آشنا شدیم و زود جدا.

از شهر تو میروم با کوله باری از خاطرات تو

که هنوز هیچ کدامشان را نخوانده ام.

به جایی میروم که دور

از نگاه های کنجکاو و با خیالی آسوده باقی عمرم را

در خاطرات تنهایی تو سر کنم.

و جز باران کسی بدرقه ام نمی کند.

بی دلیل نبود که باران را دوست داشتی.

تو پی برده بودی به وفایش.

کاش این جاده همچون آن کوچه ی بن بست مرا به تو می رساند.

اما تو دورتر از این فاصله هایی.

و این شهر هرگز نخواهد دانست دور از تو

چه بر سر من خواهد آمد با خاطرات تو.

لب های من زخم خورده ی مهر سکوت است.

بی تو از این باران هم دلگیرم.

تو قرار لحظه های بی قراری و دلتنگی ام بودی.

چه کنم اکنون بدون تو.

چگونه با تو گویم که دلتنگ با تو بودنم!

و چگونه تاب آورم دوری ات را!

 

 

تقدیم به  yas  عزیزم !!

این مطلب از وبلاگ میخواره گرفته شده است .

 | 

نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل:وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم ؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است

M.R.S

 | 
 | 
 | 

وقتی قطره های اشک از چشم روی گونه جاری می شوند انگار که از دوش انسان بارهای سنگینی بر داشته می شوند .ولی اگر در پشت در های بسته این اشکها را بریزیم در پشت درهایی که دیوارهای بزرگی را ساخته اند تا رسیدن به دست معشوق سختتر شود آنوقت چه ؟ هر چه اشک بریزیم به معشوق نزدیکتر نخواهیم شد حتی نخواهیم توانست یکی از درها را باز کنیم تا به بوی موی معشوق نزدیکتر شویم .

آری رسیدن به دستان معشوق همانند گذشتن از آتش است .گذشتن از آتش برای رسیدن به سپیدی و پاکی برای رسیدن به سبزترین بهارکه در چشمان تو روییده است .نمی دانم چرا هر وقت به آسمان نگاه می کنم انگار خط هایی می بینم که به تو می رسند . انگار چشمانت را در میان گل هایی که در پشت ویترین گل فروشی هستند خواهم دید .انگار همه ی دریاها به تو خواهند رسید .انگار ستاره ها فاصله ها را کمتر می کنند تا من به تو برسم . ولی نمی توانم .این همه را در رویا می بینم .تو را هر روز در خورشید در ماه و در همه چیز می بینم . کم کم دارم باور می کنم که تمام ستاره ها به سوی تو روشن می شوند .

 | 

غم دوری تو بسیار سنگین است بسیار بسیار سنگین .اکنون نمیدانم چه کار کنم ای کاش دریایی بود دراز و بی پهنا قایقی بود با دو پارو و یک شیشه یاقوت قرمز و از همین حالا که خورشید غروب می کند تا هنگامی که بزرگترین ستاره ی صبح طلوع کند می رفتم. می رفتم تا جایی که بغض یک عاشق بشکند . تا جایی که باز خورشید غروب کند و من بدانم که دریا با تنهایی چه  می کند .تا بدانم دریا کجا می گرید با اینکه می دانم دریا هیچ گاه نمی گرید زیرا من دریایی در سینه دارم ...!

 | 
    باران نمی شوم که نگویی: با چه منتی خود را به شیشه

     پنجره می کوبد تا پنجره را باز کند و نیم نگاهی بینداز. 

      ابر میشوم !

      که از نگرانی یک روز بارانی هر لحظه پنجره را بگشایی و

       مرا در آسمان نگاه کنی ! 

 | 

می توان در ماورای یک نگاه عشق را بی دغدغه احساس کرد

  می توان این عشق را چون رشته ی محکم پر پیچ و تاب یاس کرد        

می توان در آسمان زندگی چشمها را بر افقها باز کرد

          می توان در بی کران یک نگاه فصل سبز عشق را آغاز کرد

 | 
 
 | 
 | 
 | 
powered by : Blogfa , free persian blog service.

pictofxt

Digital Classic Template

template id : TBF_007 template name : Digital Classic

devillove

_.-*^) yas07 (^*-._

http://devillove.blogfa.com

عشق را از یاد نبرید

آنكه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت
در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد
تنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت




نگاه كن چه فرو تنانه بر خاك مي گسترد
آنكه نهال نازك دستانش
از عشق
خداست
و پيش عصيانش
بالاي جهنم
پست است.
آن كو به يكي « آري » مي ميرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنكه از تب وهن
دق كند








بوس